سعدی

تعداد بازدید 1171



سعدی شیرازی در سال 607 چشم به جهان  گشود و در 690 دار فانی را وداع گفت. نام کامل وی مشرف الدین مصلح بن عبداالله شیرازی می باشد. وی از خانواده ای به دنیا آمد که به قول خودش همه عالمان دین بودند. خود نیز سال های جوانی به نظامیه ی بغداد که بزرگترین محل تحصیل علوم زمان بود رفت. پس از آن نیز سال ها سفر کرد که درباره آن چنین می گوید در اقصای عالم بگشتم بسی / به سر بردم ایام با هر کسی سپس به شیراز بازگشت و تا سال های پایانی عمر خود در شیراز زندگی کرد.

او عاشقانه ترین غزل ها را به زبان های فارسی و عربی سرود. در گلستان خود حکایت هایی نوشت که سرشار از تدبیر و فرزانگی و  قصاید وی در کتاب بوستان نیز ترکیبی از عشق و حکمت هستند.

و اما آرامگاه سعدی در شیراز که در ایام حیات وی خانقاه او بوده است و سپس خوانین شیراز و فارس از جمله کریمخان زند  بر فراز آن مقبره هایی ساختند. آرامگاه کنونی را محسن فروغی در باغی وسیع  بنا کرده است. او از مجموعه چهل ستون برای ساخت این بنا اقتباس کرد. هشت ستون سنگی قهوه ای رنگ که در جلو مقبره قرار دارند حکایت از هشت باب گلستان سعدی دارند. اصل بنا از سنگ سفید و با کاشی کاری مزین شده است. این بنا از بیرون  به شکل مکعبی دیده می شود اما از داخل به شکل هشت ضلعی است و جنس دیوارها از مرمر و لاجورد است.

سنگی که بر مزار وی قرار دارد سنگ سماق سرخ رنگ با ابیاتی از بوستان است. آرامگاه شوریده شیراز شاعر نابینا نیز در این مجموعه قرار دارد.

در ضلع غربی نیز یک حوض ماهی قرار دارد که آب آن از چشمه کوه های اطراف تامین می شود. به اعتقاد مردم شیراز شست  و شو در این حوض به ویژه در چهارشنبه سوری موجب صحت و تندرستی است.

یکی از هزاران غزل بی مانند او را به محضر شما تقدیم می کنیم:

​​​​​​​

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد.

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روزکه برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به در آیند  و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

بخدا و بسرا پای تو که از دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دوچشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست